کاش بودم زورقی در پهنه گیسوی تو
راز دل می خواندم از موج سر ابروی تو
کاش اندر مردم تاریک چشمانت دمی
جان خود میدیدم و وانگه خجل از روی تو
من کجا دارم که بی عشقت شبم پیدا شود
جز خیال ماه تو، وهم صفای کوی تو
آسمان دروازه شادی گشوده روی من
چون به تن دارم حریر عطر ناب بوی تو
مرگ من چون کشمشی اندر دهان کودکیست
چون همی دارم به گردن من طناب موی تو
ناکجا را قصد پیمودن گرفته پای من
باز میبینم برد فکرم مرا تا سوی تو
ناصر اندر سر چه داری، ره بیابان میروی
در سرم های است و اندر دل هوای هوی تو
آبان 94
برچسب:
نویسنده: بردیا اسدی